|
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)
|
من اين
حروف نوشتم چنانكه غير ندانست تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني (حافظ)
تاريخ موسيقي ايران پر از غلطهاي فاحش است. در مسايل گوناگون تاريخي هم هميشه
به خودمان دروغ گفته ايم. بعد هم افسانه
پردازي مي كنيم و آه كه چقدر دوست داريم به اين خيالها و افسانه هاي ساخته ذهن
خودمان پر و بالي بدهيم و از آن يك شاهكار، يك حماسه بيافرينيم. بعد هم همين گزافه
گوئيها و بزرگنماييها را مي خواهيم به زور به مردم و خصوصاً به نسل بعد بقبولانيم.
مثلاً در مورد تاريخ پر شكوه ايران باستان و موسيقي باربد و نكيسا قبل از اسلام.
كه مثلاً باربد، براي سيصد و شصت روز سال و سي روز ماه و هفت روز هفته يك نوع
موسيقي خاص ساخته بوده است. و غير از
اينها هم براي هر مناسبتي آهنگي مي ساخته كه هوش ربا بوده است. نميدانم اين همه
نغمه هاي عجيب و غريب باربد به كجا رفته و مگر سال سيصد و شصت روز است؟ بزرگترين
موسيقيدانان امروز در موسيقي ايران، پس از ساختن سي تا پنجاه آهنگ و ترانه كفگيرشان به ته ديگ ميخورد و دچار تكرار خودشان و
تكرار ديگران مي شوند. يا مثلاً در مورد فارابي نوشته اند« فارابي به مجلسي اندر
شدندي و سازي همي نواخت ( سنتور) كه
همه از خود بيخود همي شدندي آنگاه نغمه ديگري ساز همي كرد به غايت غريب و دشوار،كه
همگان گريه و شيون همي بكردندي و آنگاه نغمه ديگر همه را بخنداندي و با نغمه بازپسين
همگان در خواب همي شدند و او ساز به زير بغل پر كفايت همي زدندي و از در برون
شدندي.» در اين روزگار من فقط در بعضي از كنسرتهاي اساتيد بزرگوار آن هم در هنگام
خواندن آواز مي بينم كه عده كثيري به خواب ناز اندر همي شدند و با صداي بلند خر و
پف همي كنند. كجاست فارابي كه هنر خواب كردن خلق الناس را از اين اساتيد بزرگوار
بياموزد. نمونه مضحك ديگر: در تاريخ اينگونه نوشته اند كه « عربها در صناعت موسيقي
از خود هيچ نداشتند و موسيقي را از كارگران و بنايان ايراني فرا گرفتند كه براي
ترميم خانه كعبه به مكه رفته بودند و هنگاميكه آن بنايان بر روي چوب بست در هنگام
چيدن آجر، دلشان ميگرفت و به زير آواز ميزدند عربها اين نغمه ها را حفظ كردند و
همانها را اساس و بناي موسيقي عرب قرار دادند.» پس لازم شد كه از اين پس هنرجويان
گرامي صناعت موسيقي را از بنايان بر روي چوب بست بياموزند.!
داستان جالبتر اينكه تازگيها شنيده ام مرثيه اي را كه حضرت آدم در سوگ حضرت هابيل خوانده است
توسط پژوهشگران ايراني به خط نت مزين گرديده است و پارتيتور آن بزودي توسط يكي از
باندهاي چاپ و نشر موسيقي منتشر خواهد شد.
يكي ديگر از گرفتاريهاي ما، بزرگنمايي آدمهاي كوچكي است كه بزور ميخواهيم
بزرگي آنها را در تاريخ به اثبات برسانيم. مثلاٌ روح اله خالقي در كتاب سرگذشت
موسيقي در مورد حاجي خان ضرب گير مي نويسد « كه چون وزيري در حضور ميرزا حسينقلي
به گستاخي دست به ساز برده بوده است و اين حركت را به ميرزا خوش نيامده بود، حاجي خان
ضرب گير هم دست به ضرب مي برد و كلنل وزيري را به يك دوئل هنري دعوت ميكند و چنان
ريتم هايي بكار مي برد كه وزيري را در چشم به هم زدني نقش بر زمين ميكند.»
نوازندگان تنبك در عصر حاضر كه هنوز «
بعله و بعله و بعله ديگه» اثر فخيم حسين تهراني را مي نوازند چطور است كه در صد
سال پيش، وزيري جلوي پاي حاجي خان ضربگير لنگ انداخته و بطرز فجيع و ناگواري شكست
خورده است. آن هم موسيقيدان قدرتمندي همچون وزيري كه اگر ما در تاريخ موسيقي ايران چند نفري مثل
او داشتيم، اوضاع موسيقي ما با امروزمان تفاوت بسيار داشت.
و صدها نمونه ديگر از اين دست كه نه تنها در تاريخ موسيقي بلكه در عصر حاضر
نيز هنوز مردم دست از آن بر نداشته اند و هنوز برخي از اساتيد را موجودات فضايي مي
پندارند. بيائيم روح و ذهن و انديشه امان را بر بناي واقعيتها و حقيقت هاي زندگي
بنا بگذاريم. دست از اين همه باورهاي دروغين نسبت به ايران باستان و قهرمانهاي
خيالي تاريخي برداريم و خودمان را بيشتر باور كنيم. اگر گذشتگان ما زندگي اشان را
خوب و نيكو زيسته بودند ما هم اكنون اينگونه روزگارمان را تلخ سپري نمي كرديم.
« آنكه مي خندد، خبر
هولناك را نشنيده است.» برتولت برشت.
فاجعه خيلي پيشرفت كرده بود. كسي هنوز از ماجرا خبر نداشت. كافه ها وكاباره ها
پر بود از خوانندگان ريز و درشتي كه همه از شهرستان آمده بودند به هواي كار. دختران فراري در صداي همهمه و بوي دود. رقص
افسونگرانه رقاصه ها با عطر سكرآور
گيسوانشان و نوازندگاني كه مست از مي شبانه بر سازهاي خويش مي كوفتند. نيمه هاي شب
خيابانها وكوچه هاي شهر پر ميشد از هرزگي.
اين صحنه ها مرا بياد وداع « بودا » با زندگي اشرافي اش مي اندازد. در چنين
شبي در ميان صداي همهمه و سرخوشي، پايكوبي و دست افشاني و عطر خوش زنانه، دلش مي
گيرد از هر چه شاديهاي كوچك انساني. و پشت ميكند به رسم و رسومي كه آن را از آن
ديگران مي انگارد و نه از آن خود. مي
گريزد بسوي آنچه كه انگار سرنوشت برايش رقم زده بود در كورسوي يك شب بي نهايت.من نيز اينگونه گريختم از هر چه دلخوشيهاي ساده و كودكانه و ماندم در ميان انبوهي از چراها و چگونه و چيستي؟!
آن روزها كسي به جنبه هاي هنري موسيقي نمي انديشد. كپي برداري از آهنگهاي عربي
، هندي ، تركي ، با شعرهاي به اصطلاح بند تنباني. هر روز هم به تعداد اين خواننده
ها اضافه ميشد. يادم مي آيد عكسهايشان را چاپ ميكردند و مي چسباندند به پشت ويترين
مغازه ها، و شيشه عقب ميني بوس ها.
« با نگاهت اين روزا داري منو چوب ميزني......بزن بزن كه داري خوب ميزني» از اين بهتر نمي شد ! من در همان سن و سال
كودكي از اين ترانه ها خنده ام ميگرفت و الآن دچار تهوع ميشوم. نمي دانم چطور
اينها از توي راديو و تلويزيون آن روزگار پخش ميشد و مردم بيچاره هم چنان خر كيف
ميشدند كه بيا و تماشا كن. آنها به گفته« برشت » هنوز خبر هولناك را نشنيده بودند.
يكبار از دختر همسايه امان پرسيدم « وقتي بزرگ شدي ميخواي چكاره بشي؟» غمزه اي كرد
وگفت « ميخوام گوگوش بشم» پدرش كله پز
بود.
موسيقي دان سنتي آن روزگار يك موسيقيدان غريزي بود. بازار عرضه اين موسيقي
اينجا، آنجا، هر كجايي كه باشد گوشي شنوا. تا بقول احمد شاملو « شاباشي كلان در
كلاهش » كنند. آنروزها وقتي فكرش را
ميكردم دلم از آنهمه نامهرباني روزگار ميگرفت. روزي در همين سالهاي نه چندان دور
ساز يكي از همان مطربان دردمند را خريدم. به زور از سازش دل ميكند. گفت: « بده يه
حال ديگه اي باهاش بكنيم.» زخمه اش بر ساز دلم را تكان داد با تنها اشك شوقي كه بر
گونه نشست. بر دسته سازش بوسه زد و من آن
ساز را از او خريدم. او نيز قرباني جامعه
اي بود كه كاركردش به ابتذال كشيدن هنر و هنرمند بود. چهره اي تكيده و دندانهاي يك
در ميان و سياه و رد هزاران بي مهري و درد بر پيشاني. يكي ديگر از ايشان را ديدم
در روستايي دور نوازنده سرنا، در روزگار سياه جنگ. پسرش هم سرباز و كشته شده در
يكي از همان روزها. ديگر هيچكس صداي سازش را از هيچ ديار و آبادي نشنيد.
داستان از آنجا آغاز ميشود كه موسيقي دان سنتي ما، خيلي سنتي است. بيسوادي به
حد تام و تمام كلمه. و اين اتفاقاً قسمت آسيب پذير موسيقي ايران است. موسيقي دان
نسل گذشته كسي نبوده است كه در برابر مسائل اجتماعي از خود تحركي نشان دهد. به
گواهي تاريخ، در هيچيك از حركتهاي اجتماعي در ميان نسل هاي گذشته نوازندگان و
موسيقي دانان در ميان مردم نبوده اند. هميشه در خلوت تاريكخانه هاي خويش دربند
افيون و رخوت وسستي. از اينرو اين چهره پلشت و نازيبا هيچگاه از سوي مردم پذيرفته
نميشد و با القابي مانند: انتري، لوطي، مطرب، دلقك، مزقونچي، دمبكي، سنتوري
و..... از موسيقي دان گذشته ما نام برده ميشد. هميشه
نيز از زبان اساتيد اين كلمه را مي شنويم كه مثلاً« هنگاميكه ما شروع به نوازندگي
كرديم پنهاني از ترس خانواده در گوشه و كنار تمرين ميكرديم.» البته اينها بدرستي
حقيقت دارد. زيرا چهره موسيقي دان سنتي، در هاله اي از حقارت و بنگ وافيون پيچيده
در غباري از فراموشي، نموداري از زشتي و حقارت بود. بيسوادي و دريوزگي در مجالس
عيش ونوش، شأن و اعتباري براي هنرمندان موسيقي ايران نگذاشته بود. موسيقي دانان
خود از كساني بوده اند كه در تأئيد اين رفتار نقش داشته اند. اگر بخواهيم كه
درباره ريشه هاي اين عقب ماندگي گفتگو كنيم، بايد دوباره بازگشت به دوره هاي
انحطاط فرهنگي در ايران. كه البته از اين دوره ها كم نداشته ايم. در كتاب سرگذشت
موسيقي ايران اثر شادروان روح اله خالقي از قول شرق شناسي كه در زمان ناصرالدين شاه
به ايران آمده است، مي نويسد: « كه در ايران در بخش موسيقي هنرمند قابلي وجود
ندارد و بايد براي يافتن هنرمندان موسيقي بطور كلي بايد از طبقه نجبا و اشراف
بيرون رفت.!» و تنها در بين هنرمندان از علي اكبر خان فراهاني نام مي برد كه كارش
نوازندگي در دربار ناصري بوده است و او هم به مدد دريافت مستمري از دربار، مي
توانسته به حيات هنري خويش ادامه دهد. و بعد از ديگر عمله هاي طرب ! نام ميبرد كه
در پشت درب اتاق خواب ناصرالدين شاه نوازندگي مي كرده اند. در بيخبري، غفلت و
فراموشي. درست در همان زمان است كه خون امير كبير ريخته ميشود. مطربان سرگرم
تفرعن. فقر و بيسوادي چنگ در جان مردم. خانه ها خاموش. در روزگاري اين چنين كه
مردم در بند سيستم فئودالي و ارباب و رعيتي گرفتار بودند و در روزگار تاراج جاي
جاي خاك ايران. كسي به هنر نمي انديشيد. نوازندگان هم ساز را نه براي هنر بلكه
براي گذران زندگي برگزيده بودند كه اين البته از ضرورت بود و چاره اي جز اين
نداشتند و راهي جز آن. اولين طليعه هاي روشنگري از همان زمان مشروطه به بعد آغاز
ميشود. در اروپا هم تقريباً همزمان حركتهاي روشنگري آغاز شده است كه موج آن كم كم
به ايران ميرسد. از دل اين حركت از ميان جماعت منفعل موسيقي دان چندتائي مانند
درويش خان و كلنل وزيري و عارف قزويني و.... بيرون مي آيند. آن هم شرايط اجتماعي آن
روزگار اين مسئله را سبب ميشود. و اگر اينطور نميشد واقعاً جاي تعجب و شگفتي داشت.
آشنائي با اوضاع و احوال فرنگ و ساز و كار تازه اي بنام تجدد، چند نفري رخت خويش
را از بساط مطربان و مجالس عيش و نوش بيرون مي كشند و جان به سلامت مي برند و بقيه
در جهل تاريخي خودشان دست و پا مي زنند. نوادگان اين دسته دوم همچنان در دوره پهلوي بحد
كافي توليد مثل كرده و رشدي طولي و عرضي پيدا كردند تا آنجائيكه توانستند خودشان
را به عنوان هنرمندان طراز اول جامعه، در راديو و تلويزيون و كاباره و كوچه و
خيابان و خلاصه هر جا كه ميشد جا كنند. بعضي از اساتيد اين روزگار هم از نسل هما
نها هستند. من آنها را از بويشان، رويشان، يقه هاي بازشان، دشنام هايشان، گفتارشان
و خلاصه از صداي سازشان مي شناسم.
من از آن آدمهايي هستم كه
موسيقي را عاشقانه شروع كردم در سالهايي كه موسيقي رونقي نداشت و عشق، بد جوري از
رونق افتاده و بي بها شده بود. به مصداق شعر حضرت حافظ:
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند پنهان خوريد باده
كه تعزير ميكنند.
قدح را به شرط ادب گرفتم. در حضور استاد چنان زانو زدم تو گويي صيدي به پاي صياد.
ولي روزگاري عجيبي شده بود. انگار كه من از دنيايي ديگر آمده بودم و با زبان ديگري
سخن مي گفتم و استاد و شاگردان نوكر
صفتش به زباني ديگر. هيچ اين زبان نامهربان بيگانه را نمي شناختم. و آنها نيز. سازم به گويش و گفتگو در آمده بود كه حضرت شاه
نعمت ا....ولي، باري فرموده بودند در غزلي نازك و حرير گونه:
نازي است از آن جانب و نازي كه چه گويم مائيم و نيازي، نيازي كه
چه گويم
ساز دل ما مطرب عشاق چو بنواخت از سينه به ساز آمد و سازي
كه چه گويم
تا طاق دو ابروش مرا قبله نما شد كرديم نمازي و
نمازي كه چه گويم
سوختم. آنچنان كه سر از پا نمي شناختم. مي نواختم و زخمه بر ساز. رها، رها، رها.
دريغا ! عشق متاعي بي بهاست در كف آناني كه هيچ ازعاشقي و مهر ورزيدن نمي دانند.
آن روزها نه به دنبال موسيقي
جاز و بلوز و راك و مدرن و پست مدرن و..... اين چيزها بوديم و نه اصلاً در آن
روزهاي پر و تب و تاب جنگ و خون دست و دلمان به اين نوع موسيقي هاي غريب و بيگانة
خر رنگ كن ميرفت. اين نوع موسيقي ها مثل امروز از آن كساني بود كه با آب پرتغال و
شير موز بزرگ شده بودند. پوستشان شفاف بود و همه اشان كلاس انگليسي ميرفتند. توي
همان سالها كه توي هر كلاسي چند تا از ما توي جنگ كشته مي شدند، آنها بوي ادكلن مي
دادند. ما هم كه توي خاك وخل بزرگ شده بوديم بچه جنوب شهر، به زور سه تاري را تهيه
كرده بوديم با پول كارگري، آنهم پنهاني و توي زير زمين با ساز سوگوار خودمان حال
مي كرديم. و هميشه اخممان براي اينجورآدمها پائين بود. هنوز هم گاهي اوقات دلم از
آنهمه غربت مي گيرد. همان موقع هم كه مشقِ ساز مي كرديم، ساز من اندوه هزاران هزار
درد بي درمان بشري را از سينه تنگش فرياد ميكرد و اكنون نيز هم. در درون و در خلوت
شبهاي خويش نواختم و نواختم از آنگونه كه امروز. پاي در ركاب اسبِ چابك و راهوار
ساز. مويه، زابل ، حصار و جامه دران، داد و بيداد، نفير و فرنگ و نهفت و.... توي
آن روزها خيلي ها به سبك مايكل جكسون مي رقصيدند. واي كه حالم از آنهمه حماقت بهم
ميخورد. دچار تهوع ميشدم. سرم گيج ميرفت و هنوز هم هر روز و هر روز اين حماقتها
بيشتر و بيشتر ميشود. ولي زندگي من يك سماع پايان ناپذير بود از شوقِ درك و معناي
هستي. عمق و معناي موسيقي پر غرور ايران. و هر چه نغمه هاي شفاف و يكرنگِ عالم.
مردم عجيب و غريبي هستيم.
عليرغم همه محدوديتها نوارها و پوسترهاي خوانندگان آمريكا دست بدست مي گشت. يك عده
مي رقصيدند، بعد هم به يك طريقي خودشان را مي رساندند آنورآب. هنوز هم در حال عيش
و نوش و خوشگذراني هستند. . بعد هم ميآمدند پشت دوربين با آدامسي در دهان، زير
ابروها برداشته ميگفتند: ( من از اينجا به مامانم سلام ميكنم، مردم بدونيد ما
واقعاً دلمون واسه ايرون تنگ شده. ) بعد هم همين مردم براي خريد ويدئو كليپ آنها، يك
عده رقاص بي درد، سر و دست مي شكستند. همان وقتي بود كه يك عده ديگر در جنگ و خون
فرياد ميكردند. يك عده سر سپرده بودند به طريق تصوف و درويشي، ريش و موهايشان
رسيده بود به سر زانوهايشان و در پي كشف كانون وجودي انسان بودند. يكي روح احضار
ميكرد. يكي جن ميگرفت. عده اي هنوز توي حال و هواي فيلمهاي بهروز وثوقي و فردين بودند. دعوا راه مي
انداختند، عرق مي خوردند و عربده ميكشيدند. خلاصه بازار مكاره اي درست شده بود كه
بيا و تماشا كن. چند نفري هم در اين ميان پيدا شده بودند كه سوراخ دعا را پيدا
كرده بودند و تند و تند تصانيف عرفاني مي ساختند. و جالبتر اين بود كه خودشان مريد
گرفته بودند و شفا ميدادند و ساز درس ميدادند و هو ميكشيدند و آه مي كشيدند و گاهي هم براي رفع ناخوشي پكي هم به
وافور همراه با درآمد سوم شور........
صوفيان جمله حريفند و نظرباز......