|
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)
|
« اگر اندوهي به دل در آید،غنيمت داريد، كه مردمان به بركت اندوه بجائي رسند.»
« بايزيد بسطامي»
درد بسياري از هنرمندان نبودن آن چیزی است که
هست. يعني بدست آوردنش چندان سخت نيست. مانند ديگر احتياجات مردم، بالآخره
بدست مي آيد. غم نان است. روزمره گي است. كسب و كار و بازار است. همه ما هم
اينگونه دردهاي مجازي را مي شناسيم.
اما درد بسياري ديگر نبودن
آن چیزی است که نیست. به زبان نمي آيد،گفتني نيست. براي بدست آوردنش بايد
تمام طول و عرض زندگي را پياده پيمود. با خود رنج به همراه دارد. ميراث آن تنهايي
است. باز بقول نويسندة دردمند و فقيد كشورم « صادق هدايت» « اين دردها را نمي توان
به كسي اظهار كرد چون عموماً بر سَبيل عقايد جاري آن را به ديدة شكاك و با تمسخر
مي نگرند.»
حضرت مولانا نيز اينگونه فرموده است كه:
یافت
می نشود جسته ایم ما گفت آنکه
یافت می نشود آنم آرزوست.
انسان خلاق یعنی « هنرمند».
انسانی که از همه چیز بریده است. این عظیم ترین کار هنر است. رهايي. انسان با
نوشتن و نواختن، خود را می نوازد و میخواند. تعريف تازه و نگاهي ديگري به هستي مي
اندازد كه تاكنون كسي نه آنگونه ديده است و نه آنگونه شنيده. در آوازي مستانه و در
لحظه لحظة نغمه هاي سازي سرخوش. در روايتي تازه و هستي شناسانه از يك فيلم، كه بعد
از پايان آن دلت مي خواهد فرياد بكشي و بعد يك جور طعم تلخي از زمختي روزگار را
احساس ميكني. اينگونه دردها را چگونه مي توان نوشت؟ چگونه مي توان سرود؟ چگونه مي
توان در ساز آميختشان و فريادشان كرد و بر سر هر كوي و برزن آن را زمزمه كرد؟
شكوه زندگي در جدائي و فراق است و اگر
وصالي در كار بود، افسانه مجنون اينگونه به درازا نمي كشيد!
هميشه
ذهنم پر ميشد از سئوالهائي كه پاسخ به آن، نياز به كنكاشي اساسي و زير بنائي داشت.
هنوز هم اين سئوالها دغدغه هاي اساسي بسياري از هنرمندان است. اعم از نويسنده،
شاعر، آهنگساز، فيلم ساز و.... بنظر من
خيلي مهم است كه هر هنرمندي بازتاب انديشه ها و دغدغه هاي ذهني خودش را در جامعه
اش ببيند. و ديگر اينكه بسيار اهميت دارد كه هنرمند زمانه ما اين پرسشها را از خود
بپرسد. هر چند كه خود نيز برخواسته از همان جامعه اي است، كه او برايش مي نويسد و مي نوازد و مي خواند و...در واقع
هنرمند از ميان همين جمعيت به اين نتايج ميرسد كه چگونه بنوازد و بنويسد و اين كنش
و واكنشي دو سويه است. مسئله اساسي تعريفي است كه هر هنرمندي از خود و از هنر
دارد.
هنر
چيست؟ آیا هنر وسيله اي است برای تفریح و
تفنن؟ رسالت هنر در چيست؟ چرا هنر را بزرگ می شماریم؟آیا هنر مي بايست از چارچوب و
قاعده ای خاص پيروي كند؟
شايد
گفتگو از هنر و فرآيند تكوين آن در وجود انسان و بعد به فعليت در آمدن و به ظهور
رسيدن آن در جامعه، چيزي نباشدكه بتوان از آن گزيده و كوتاه سخن گفت. ولي شايد
سرآغاز خوبي براي گفتاري در آينده باشد. مخاطب هنر همه انسانها هستند. هنر از جنبه
های تفننی زندگی طبقات مرفه فراتر رفته و امروزه بصورت جدی ترین مسئله انسانی در
آمده است. هنر باید بدست متفکران و اندیشمندان دردمند ساخته شود. به عقيده من زیبایی
به عنوان اساس هنر، درست نمي باشد و تنها یکی از منزلهایی است که هنر از آن
میگذرد. نیاز اساسي برای بررسی هنر شناخت انسان است. علم کوششي است برای آن چیزی
که وجود دارد و هست. اما هنر عبارتست از کوشش انسان برای برخورداری
از آنچه باید باشد و نیست.
افلاطون گفته بود: هنر تقلید از طبیعت است. اما
آيا امروزه ما نيز در مورد هنر چنين مي پنداريم؟ آيا هر گونه تقليد صرف از طبيعت
آفرينش هنري را سبب ميشود؟ شايد در آن روزگار هر كسي كه يك نقاشي را مطابق با
الگوي اصلي آن در طبيعت مي كشيد، نقاش
بزرگي به شمار ميرفت، اما امروزه در نظر من هنر، آن چيزي نيست كه در طبيعت وجود
دارد و اتفاقاً آن چيزي است كه در طبيعت وجود ندارد و ما مي خواهيم آن را بوجود
بياوريم. جهاني را خلق كنيم پر از افسون و خيال كه تاكنون وجود نداشته است. هنر
آرزوی رسیدن به آن چیزی است که وجود ندارد.
« هنر
مرز بين جادو و افسانه و واقعيت است.»
علم
كيمياگري است. در اين عصر از هر عنصر ابتدائي و نه چندان ارزشمند، دست به كار
ساختن كيميائي مي زنيم كه ارزشمند است و در روح و جان انسان نفوذ ميكند و حالتي
سرشار از ستايش و احترام را در وجود انسان بر مي انگيزد.
هگل میگوید: « در طول تاریخ هنر دارد از عینیت
و مادیت بطرف ذهنیت و معقول بودن ميرود و اينگونه است كه تکامل پیدا میکند.»
هنر
بر خلاف آنچه که ارسطو می گوید در تلاش بوده از آنچه که عینی و محسوس است و موضوع
علم است بیرون بیاید و انسان را بیرون بیاورد. پس تمام آثار هنری را می بایست بر
اساس حرکت بسوی تجرد و ذهنیت درجه بندی کرد آن چیزی که از مادیت و عینیت فاصله
میگیرد. مجسمه مادی است چون جامد است. نقاشی نيز اينگونه است. موسیقی و شعر اما،
مجردترین است. نمي توان براي آن يك سمبل بيروني تراشيد و آن را عينيت بخشيد. يك
لحظه است. شنيدن و گذر و يك احساس بيخودي، سرخوشي و غوطه در خيال.
عالم
وجود اول روح مطلقی بود، ناخودآگاه. بعد در اندام طبیعت وارد شد. روح تکامل پیدا
کرد