تبليغاتX
كولي نامه
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)

 یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

   حضرت حافظ

 هنر تجلی بیرونی آن چیزی است، که در روح ما پدیدار میشود. هنر تجسم عینی رخدادهائي است که در نا خود آگاه انسان در جريان است. روح انسان درك ميكند، مي بيند، مي انديشد. بعد با مواد و ابزاری که در دست و در ذهن دارد، بر سر و روی این جهان نقش میزند. با خیال خود جهانی را می آفریند که مصالح آن همین محسوسات است، ولی آنچه ساخته میشود از جنس واقعیات ملموس نیست. ماورأ طبیعت است، دست یافتنی نیست. در هنر هيچ چيز به معناي واقعي آن در طبيعت وجود ندارد. جايگاه جولان خيال است. اينجا ديگر نمي توان از هيچ نظمي تبعيت كرد. چه در نظم چه در نثر چه در موسيقي و هنرهاي ديگر. هنر چارچوب و لولا بر نمي دارد. قاعده و قانون خاصی ندارد. موسیقی از میان این هنرها مجردترین است چون مصالح اولیه آن از جنس عاشقی است، در هماندم در وجودت می نشیند از خود بیرونت میکند. هیچگاه نمی توان رخوت آن را توصیف کرد. و هیچگاه نیز نمی توان فرهنگی را که در جوامع انسانی بوجود می آورد در همان ابتدا به چشم دید. بلکه آرام آرام می آید و با روح مردم همنوا شده و در وجود آنها درونی گردیده و ابزاری میشود در بیان آرزوها و اندیشه ها و احساسات آدمیان.

خیلی وقتها نمیشود هر چیزی را به روشنی بیان کرد. ملاحت و زیبائیش را از دست میدهد و یا گاهی آن کلام و یا مفهمومی را که قصد بیانش را داریم، آنقدر سهمگین است که نمیتوان آنرا به سادگی و در قالب واژه های معمول گنجاند. از اینرو آنرا در قالب هنری عظیم می گنجانیم تا بتوانیم آنرا راحت تر تحمل کنیم. گاه روایت راز گونه ای از عشق در شعری ناب پدیدار میشود، گاه در موسیقی. اما گاهی آنطورکه باید، خيلي از واژه ها صراحت ندارند، رهایت نمی کنند و آرام نمی گیری. گاهی نمي توان آنها را عريان بيان كرد. در لفاف و پيچيده در حجاب زيباترند. يا اگر به گونه اي بديع بيان شوند تأثير بيشتري خواهند داشت. در بعضی از مواقع و در جوامعی که راکد هستند و همیشه در سطح حرکت می کند، سرنوشت معانی رقت بارند. تأثر برانگیزند. کسی زبانت را نمی فهمد. صدای سازت را نمی شناسند. هنر مهر ورزیدن را نمی دانند. تو گوئی همه نامحرمند در طریق عاشقی.

      

 تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش





بیان تازه ای از شکوه انسان بودن در بخشی از موسیقی جاودانه زبیگنف پرایزنر آهنگساز مشهور لهستانی در یکی از فیلمهای سه گانه کیشلوفسکی (آبی، سفید،قرمز)
برای شنیدن موسیقی از این لینک نیز هم می توانید استفاده کنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:45  توسط هوشنگ فراهاني  | 

من بی می ناب  زیستن   نتوانم                                    بی باده کشیده بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید                                    یک جام دگر بگیر و من نتوانم
                                             «حکیم عمر خیام»


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:39  توسط هوشنگ فراهاني  | 

بسيار نواخته ام آن روزها را، كه باغ پر از خشكي بود. باغ پر از بي برگي.

با نشانه هایي ازلطافت غريب عشق در لهيب سوزان تمّنا. بی جرعه ای با عطش. براي رسيدن و باليدن. شدن ازخویش با نظری بر منتها ی درون. سلوکی در مکاشفه ای عابدانه. داغ عاشقی بر دل. که  گوئی رنگ بر گونه ات زرد و ناتوان از سالیان اعتکاف.  بسيار نواخته ام آن روزها را،كه نشسته بوديم در انتظار ماه و آئينه و آفتاب. تنها چشم برروزنه اي كه چشم انداز دنيائي بود، ناممكن و دور ناممكن و غريب.

 بسيار نواخته ام آن روزها را، در غربت و  تنهائي خويش و جز تو كسي نشنيد آن نغمه هاي غريب را، كه از دوردستهاي وجودم مي آمد .از آنجا كه هيچ پيدا نبود. جائي  ميان شب و روز در مرز سایه ها.  بی باوری  خیره بر غروب و انگار كه از زير طاق ايوان شبستاني قديمي مي آمد.

 نغمه اي بود كه  آمد وجودم  را انباشت از دردهاي كهن هزار ساله.دردهائي را كه نه كس را ياراي گفتن بود و نه كس را تاب شنيدن.

 بسيار نواخته ام آن روزها را، براي انديشيدن. براي ايستادن و پرسه های شبانه و مست در گذر از كوچه هاي خيس و خلوت عاشقي

در مسير گذر از لحظه هائي دور كه تو را و مرا به آنجائي برساند كه جهاني است پر از شگفتي و راز و سرآغازي است براي باليدن.

 راستي بياد مي آوري آن روزها را. استاد مرا گفت: هان چه ميگوئي پسر؟

 دلم لرزيد. گفتم استاد بر من عشق بياموز!

 چه راه غريبي بود در گذر از رهگذار باريك و تنگ آن سالها.

 واينك از پس آن روزهاي رفته آوا و نغمه های غريب و ژرفي  است كه همواره مرا ميخواند.

 اينك نشسته ام بر آستان آن باغ همان باغي كه بي بار بود و بي برگ و امروز پيچيده در غبار آن تمنّا و تازه تازه بهار را از نو تجربه ميكند. رفته رفته و آرام به بار مي نشيند تا كه لحظه هايمان آبي شود به رنگ خدا.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:6  توسط هوشنگ فراهاني  | 

کاش میشد شاعری باشم،

تا مرثیه ای بسرایم برای تو، با واژه هایی همه از خشت و خاک و دانه های گندم.

کاش میشد ابری باشم که انبوه غمها و غربت خویش را، زار بر زمین سرد  می گرید.

کاش پرنده ای بودم در آسمان آبی صبح بال گشوده و رها که میرود رو به بی انتها و بی انتها.

کاش غزلی بودم پر از واژه های تَر و می نشستم در میان سطر سطر کتاب عاشقی.

کاش میشد که اینهمه اندوه را می سپردم به دست باد و فراموشی.

کاش ترانه ای بودم کوچک و دلتنگ و آنهمه رنجهای تو را می خواندم در هوای بیخودی و در پرسه ای شبانه و مست.

کاش صورتگری بودم نه این چنین با چامه ای حقیر و خرد تا تمامیت روح تو را ترسیم میکردم، بر گونۀ آسمان و بر زمین می کشیدم. بر هر بوم و صفحه ای نقش و یاد تو را.

کاش ستاره ای بودم که غریبانه از گوشۀ آسمان، شبی تاریک را سوسو میزدم و آری من نیز چون تو غروب میکردم.

کاش دریا بودم تا در گوشه ای از افق به آسمانی خاکستری می پیوستم.

کاش مسافری بودم تا بر راهی غریب و بی نشان پای می کشیدم. بر تن  جاده و راهها ، دریاها را در می نوردیدم و رازهای غریب جهان را به مکاشفه ای ژرف می نشستم. پاهای خسته را  آنگاه به خنکای زلال نهر و جویباری می سپردم. باز پای در راهی دیگر و دیاری دیگر.خسته نمی شدم و آنهمه را تاب می آوردم.

کاش میشد دوباره از تو سرود و از تو نوشت.

کاش این چنین نبودم حقیر و خرد، گنگی در میان انبوه واژه گان، دربدر و بی شکیب نوشتن.

کاش میشد که این همه را با رنگهای دیگر زندگی در آمیخت و خلاصه کرد.

کاش میشد نسیمی شد و از سر آن خانه های کاهگلی گذشت که روزی در آن گوشه زمین من از تو روئیدم. از تو که خاک بودی و من دانه ای خرد. از آن همه کوچه باغهای پائیز و آنهمه سردی و آنهمه غروب.

کاش میشد..... کاش میشد.....

و من اما اینک هیچم در مداری عبث از حلقۀ بیهودگی زمین و زمان و بر گرد تکرار ملال آور این روزها می چرخم و می چرخم و از هذیان این همه ایکاش ها خسته نمی شوم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:21  توسط هوشنگ فراهاني  |