تبليغاتX
كولي نامه
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)

چیزی تمام زندگیم را انباشت.

آهسته چون گذر خیالی، از دور دستهای بی زمان و بی مکان گذشت و جام خالی وجودم را پر کرد.

آوایی بود نغمه ای شاید، ممتد و بی انتها که همواره مرا فریاد میزد.

نغمه ای که از میان درای در هم پیچیدۀ کاروانی دور می آمد.

صدایی گنگ و ناپیدا و آنچنان دور از آوازهای مست و شبانۀ کولیان. پایکوبان و رها با دخترکانی با پولکی بر گیسو و دستها.  تمام فضای تیرۀ افق پرشد  ازفریاد ناقوسی بی پروا در سکوت ممتد شب.

هراسان رفتم بدنبال آن صدایی که مرا در شبی گنگ فریاد میزد. رفتم.... نا پیدا و دور شدم. چون دود ی بر آسمان و چون خاکستری مانده از انبوه آتش بر زمین و بناگاه طلوع دیگری در من آغاز شد.

حسی ناآشنا از شرقی ترین سمت های وجودم تابیدن گرفت و شگفتا که رازی را دریافتم.

رازی را که حکایتی غریب داشت، از آنانی که سر سپرده بودند پیش از من بر طریق مهر ورزیدن  و عاشقی . حکایت سالیان باد بود و فراموشی. حکایت روزهای رفته و روزهایی پر از غبار، حکایت عاشقی بود و هجوم خیال ....

دردهای آدمیان را این حکایت بی انتهای بودن و کوچیدن و رفتن را در نغمه های ساز زمزمه کردم و افسانه نامکرر عاشقی را دوباره ساز کردم. آزمودم، تجربه کردم و بالیدم با این همه واهمه های بی نام و بی نشان و دورتر ازهر وهم و گمان و خیال.

بر یاد سپردم که در زندگی چگونه باید غزل آموخت و نغمه ها ساز کرد..... و اینک آمده ام از پس آن همه دیروز و اینک منم روایتگر نغمه های کولیان و قصۀ فرهاد و حکایت تیشه و سنگ.

حکایت های نا نوشتۀ مرا انباشته از جادو و خیال بشنو و بر یاد بسپار که زندگی عشق ورزیدن و آموختن و سلوک است و دیگر هیچ. 

رقصی مستانه و شورانگیز در والس شوستاکویچ (بشنوید)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:59  توسط هوشنگ فراهاني  |