|
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)
|
یادت به خیر ساقی
با غربت نگاهت که به یادگار داشته ام
در تاریکخانه ای پر پیچ و خم از روزگاری دور
از میان فضایی پر غبار
در هم و گرفته و گنگ
و در صبوری آنهمه لحظه هایی
که بی تو گذشت.
بی هیچ سرگذشت
بی هیچ نشانه ای
بی هیچ چراغی در دست.
از پس آن انتظار بود و انتظار
و ساعتی که
هزاران بار لحظه ها را بی تو نواخت.
در کنار پنجره نیمروزی یک پائیز
حسرت پرواز بود و آواز چند پرنده ای
در فصل کوچیدن و رفتن
که خبر آورده بودند، انگار
تکرار پر ملال روزها را بی تو... آن همه اندوه را بی تو....
آواز تنهایی بود و تکرار چند واژه از چند سطر شعری شاید
مانده از کتابی کهنه و مانده از خاطراتی چند.
که هر روز ورق میخورد. با یاد تو آهسته ، آهسته...
یادت به خیر ساقی
چه ساده بود آن نگاهت، مهربان!
با باده ای از صراحی چشمانت
که جرعه جرعه نوشیدم و مست
پای کشان در پس کوچه های روزگار کودکی
که پر از ترانه بود و باران.
رفتم. آنچنان دور و نه اینچنین نزدیک
تا با تو یگانه شوم
در حاشیه کمرنگ و بی اعتبار زندگی
در مرز میان بودن و نبودن و درکی نامفهوم از معنای زندگی
در میان دست نوشته های تنهایی
در کتابی پر از غلط و واژه های نا همگون زندگی.
یادت به خیر که بر من آموختی و با من سرودی از باران.