تبليغاتX
كولي نامه - سلوک
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)

بسيار نواخته ام آن روزها را، كه باغ پر از خشكي بود. باغ پر از بي برگي.

با نشانه هایي ازلطافت غريب عشق در لهيب سوزان تمّنا. بی جرعه ای با عطش. براي رسيدن و باليدن. شدن ازخویش با نظری بر منتها ی درون. سلوکی در مکاشفه ای عابدانه. داغ عاشقی بر دل. که  گوئی رنگ بر گونه ات زرد و ناتوان از سالیان اعتکاف.  بسيار نواخته ام آن روزها را،كه نشسته بوديم در انتظار ماه و آئينه و آفتاب. تنها چشم برروزنه اي كه چشم انداز دنيائي بود، ناممكن و دور ناممكن و غريب.

 بسيار نواخته ام آن روزها را، در غربت و  تنهائي خويش و جز تو كسي نشنيد آن نغمه هاي غريب را، كه از دوردستهاي وجودم مي آمد .از آنجا كه هيچ پيدا نبود. جائي  ميان شب و روز در مرز سایه ها.  بی باوری  خیره بر غروب و انگار كه از زير طاق ايوان شبستاني قديمي مي آمد.

 نغمه اي بود كه  آمد وجودم  را انباشت از دردهاي كهن هزار ساله.دردهائي را كه نه كس را ياراي گفتن بود و نه كس را تاب شنيدن.

 بسيار نواخته ام آن روزها را، براي انديشيدن. براي ايستادن و پرسه های شبانه و مست در گذر از كوچه هاي خيس و خلوت عاشقي

در مسير گذر از لحظه هائي دور كه تو را و مرا به آنجائي برساند كه جهاني است پر از شگفتي و راز و سرآغازي است براي باليدن.

 راستي بياد مي آوري آن روزها را. استاد مرا گفت: هان چه ميگوئي پسر؟

 دلم لرزيد. گفتم استاد بر من عشق بياموز!

 چه راه غريبي بود در گذر از رهگذار باريك و تنگ آن سالها.

 واينك از پس آن روزهاي رفته آوا و نغمه های غريب و ژرفي  است كه همواره مرا ميخواند.

 اينك نشسته ام بر آستان آن باغ همان باغي كه بي بار بود و بي برگ و امروز پيچيده در غبار آن تمنّا و تازه تازه بهار را از نو تجربه ميكند. رفته رفته و آرام به بار مي نشيند تا كه لحظه هايمان آبي شود به رنگ خدا.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:6  توسط هوشنگ فراهاني  |