|
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)
|
با آنهمه بردباری و شکیب
در نیمه راه آزمون خسته و
پر هذیان زندگی
و در میان انبوه، انبوهی از تنهایی
آرام و بی آنکه در انتظارش
باشی می آید.
بی هیچ نشانه ای
و تو اما خسته از پیمودن
راهی تفتیده و پر غبار
چون خنکای نسیمی در بهار
آرام می آید و نرم بر جانت
می نشیند.
..... شبی آمد با آئینه ای
در دست و از پس آنهمه انتظار
آشفته زلف و پریشیده و پر
شکنج گیسوانی رها
از میان خوابهای پریشان و
کابوسهای بی انتهای من طلوع کرد.
تو را می شناسم آه ... !
ای نیمه پنهان من.
تو را که دیر زمانی است
که در من و با من میزیسته ای.
از عهد کاشی های فیروزه ای
و نغمه های سرخوشی
از روزگار هر چه سفالینه و
سنگ
همیشه با من بوده ای و دریغ
که بازت نمی شناختم.
و من بی تو اما دیرگاهیست که دیگر،
بر
روی هیچ آئینه ای نمی خندم.