( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)

                                                      

                                                      

پس از گذشت چند سال صدای دلنشین اسماعیل نواب صفا را در گفتگوئی با پرویز یاحقی از سایت ایران صدا شنیدم. کلامی دلنشین از نواب صفا « ای امید دل من کجائی » و ساز گویا و پر سخنی از پرویزیاحقی. تمام فضای ذهنم پر شد از یاد اولین روز دیدارم با نواب صفا، در خانه ای تنها و با کوله باری از خاطرات و یادهای یارانِ در گذشته اش از حسین خان یاحقی، مجید وفادار، مرتضی و رضا محجوبی، حبیب اله بدیعی و.... آنقدر دیدنش برایم پر شکوه بود که در آستانه در ایستادم و چند لحظه ای چهرۀ آرام و دوست داشتنی اش را نظاره کردم و با خود گفتم « که این لحظه یکی از لحظات بیاد ماندنی زندگی من خواهد بود.» همانگونه بود که اندیشیدم. زیرا که در برابر شاعری با آن همه لطافت طبع و نازکی خیال ایستاده بودم. شاعری که روزگار کودکی و نوجوانی را با اشعار و ترانه هایش سپری کرده بودم. نه تنها من، که هر ایرانیِ آشنا با ساز و سخن، نام شاعری چون نواب صفا را در یاد داشت که بسیار سروده هایش را با ساز بزرگان موسیقی ایران و با صدای خوش آهنگ ترین خوانندگان ایرانی شنیده بود. آنچه از اولین دیدارم از صفات و منش او شنیده بودم دوباره در ذهنم نقش بست و بنظرم چنان رسید که بسیار  یگانه است. آری یگانه بود. در گفتگویمان محو کلام زیبایش شدم. آنقدر بی پیرایه که گویی سالیان درازی است که او را می شناسم. آنچه میگفت از آرزوی فردایی روشن برای ایران و ایرانی بود و موسیقی ناب ایران زمین. و همواره نیز این کلام بر زبانش جاری بود. بسیار یاد میکرد از روزگار همدلی و همنشینی با بزرگانی چون ابوالحسن صبا و احمد عبادی و حسین خان یاحقی و از همدلی با ایشان و دیگر یارانش که هر کدام در موسیقی ایران بابی همیشه مفتوح و گشوده دارند. سازی نواختم با هر چه در توان داشتم که بسیار سخت و دشوار بود در نزد ساز آشنایی چون نواب صفا نواختن. ادامه این آشنایی به نگارش کتاب تکدرخت انجامید که تصحیح و نگارش نت ترانه های این کتاب را به من واگذار کردند که در یک تلاش شبانه روزی سه ساله به انجام رسید. در مورد هر یک از ترانه هایش خاطره ای داشت که در جای خود شنیدنی است. در روزگار پیری و در آخرین روزهای حیاتش تنها چند تنی از دوستان نزدیکش با او ارتباط داشتند و گاهی در دیدارهایمان آنها را نیز ملاقات میکردم و یا از ایشان سخنی به میان می آمد و دیگر تنهایی بود و تنهایی. بر یاد دارم که در یکی از شبهایی که از خانه اش بیرون می آمدم پر بودم از هوای بیخودی از اشعاری که برایم خوانده بود که در بیت بیت این اشعار و ترانه ها غربت و تنهایی غریبی موج میزد. مرا با خود برده بود. انگار که حکایت روزگار تنهایی خودش را برایم در زبان شعر بازگو کرده بود. هوای پائیزی و پرسه ای شبانه و اشکی که مجالم نداد.

                  من چیستم، حکایت از یاد رفته ای .............تصویری از جوانی بر باد رفته ای

                  صید ز دست رفته سر بار زندگی.............با پای خویش، در پی صیاد رفته ای

                 من کیستم، ز کوی مرادی که جای توست......ناشاد باز آمده ای، شاد رفته ای

                 در شوره زار هجر تو محبوس مانده ای..............در گلشن خیال تو آزاد رفته ای

                کی دیده چشم کس به خرابات عاشقی.......چون من خراب آمده و آباد رفته ای

                یاد صفا ز خاطره ها کی رود که گفت:...........من چیستم، حکایت از یاد رفته ای

 آخرین بار صدایشان در مکالمه تلفنی شنیدم. گفتم که نگران احوالشان بوده ام خندید و گفت:             « آقا ! حالا که هستیم ولی تا دیر نشده یک سری بما بزن » بعد هم خندید و قرارمان برای یکشنبه آینده شد. یکشنبه بعد در منزل ایشان مراسم یادبودشان برگزار میشد و من دیگر هرگز صدای نواب صفا شاعر آنهمه ترانه های خیال انگیز را نشنیدم. امشب دوباره پس از چند سال صدای ایام جوانی نواب صفا، بهانه ای شد برای نگارش چند کلامی به یاد دوست و شاعر و ترانه سرای زمانه ما   « اسماعیل نواب صفا » یادش گرامی باد. 

 گفتگوی نواب صفا و پرویز یاحقی از سایت ایران صدا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:17  توسط هوشنگ فراهاني  |