در همان روزها كه هر كسي براي خودش دفتر و دستكي راه انداخته بود، من هم در
خلوت و تنهايي خودم كتاب مي خواندم و ساز
ميزدم. توي همان روزهاي نوجواني با هرمان هسه نويسنده آلماني آشنا شده بودم با «
سيذارتا» با « دميان » كه در آن روزهاي
تنهايي خيلي روي ذهنم تأثير گذاشته بود. بعد با يونگ آشنا شدم. روانشناس سوئيسي
اهل زوريخ كارل گوستاو يونگ ( 1961-1875 ) و ديگران. حالا ديگر زندگي برايم بسيار اسرارآميز
و عجيب جلوه ميكرد. پر از تازگي بود. از نويسندگان ايراني تقريباً همه را خوانده
بودم. از جمال زاده و هدايت تا نويسندگاني كه در آن هنگام اوج كارهايشان بود مثل
محمود دولت آبادي و هوشنگ گلشيري، علي اشرف درويشيان و.....شاعران شاملو اخوان
ثالث سهراب سپهري فروغ فرخزاد. از نويسندگان آمريكاي لاتين« كارلوس فوئنتس» ،«
گابريل گارسيا ماركز»،«بورخس» و..... خلاصه هر چه كه ميشد. اوضاع ادبيات بد نبود
اگر وضعيت نشر را در نظر نمي گرفتي بالآخره نويسندگان هر يك مشغول كارهاي خودشان
بودند ولي وضعيت موسيقي مانند امروز خيلي بي حساب و كتاب بود. تنها عده خاصي بودند
كه فعاليت ميكردند و خبر آنچناني از موسيقي هنري نبود. كما اينكه امروز هم به همان
منوال ادامه دارد. به هيچ نوعي از موسيقي بطور جدي پرداخته نمي شد. وضعيت
نوازندگان و موسيقيدانان حرفه اي تعريفي نداشت و همين باعث شده بود كه عده اي جلاي
وطن كرده بودند به بهانة تحصيل و تدريس و ديدن اقوام و....چندتائي را هم مي شنيديم
كه از تنهايي و فقر دق كردند و مردند. عده اي هم تسليم شرايط موجود و به هر ضرب و
زوري كه بود كار ميكردند و خودشان را سرپا نگاه ميداشتند. آنها كه پيرو مكتب
حميرائيسم بودند به هر شكلي كه ميشد نوارهايي كه از لس آنجلس مي آمد مي گرفتند و
پخش ميكردند. هنوز هم اين بازار مكاره داغ و پر فروش بود. موسيقي هنري هم مجروح و
ناتوان افتاده بود به زير دست وپا. تعجب ميكردم كه از يك طرف موسيقي هنري ممنوع بود
ولي از سوي ديگر بازار موسيقي پاپ لس آنجلسي بصورت مجاز و غير مجاز داغ بود و
همچنان فعاليت ميكرد و جالبتر اينكه همه جا صحبت از تهاجم فرهنگي ميشد. در صورتيكه
براي ما كه در آن روزها جوان به حساب مي
آمديم چيزي را باقي نمي گذاشتند كه جايگزين موسيقي هنري باشد. وضعيت آموزش موسيقي
بي سر وسامان و كمابيش در بين موسيقي دانان به شكل فردي در منازل اشخاص آنهم بصورت
پنهاني، آنهم از نوع كارگري براي استاد از بيل زدن باغچه گرفته تا خريد منزل و پخت
وپز و شستن ظرف و اتومبيل و غيره. تز اساتيد اين بود كه شاگرد بايد رياضت بكشد تا
نوازنده شود. ولي هيچگاه صحبت از رياضت در مسائل اخلاقي در هنر مطرح نبود. جايگاه
اخلاق در هنر يك چيز مبهم، گنگ، ناپيدا و دور بود و به شكل يك افسانه اي قديمي بود
كه آنهم در خواب شيرين صبحدم از چشمي بي خواب مي گذشت. گاهي اوقات استاد انگشت
اشاره را بلند ميكرد و در هوا به آسمان اشاره ميكرد كه: « آقاجان؛ بقول مرحوم حسين
تهراني يك درصد هنر و نود و نه درصد اخلاق» بعد كه ما يك نگاهي به زندگي حسين
تهراني انداختيم، از چيزي بنام اخلاق اثري نديديم. ولي بوي افيون فضاي پر از غبار
ذهن جوانم را انباشت و بعد ديديم كه استاد اين بار انگشت اشاره را به سمت باسن مباركشان بردند و همانطور كه در
حال خارش باسن مبارك بودند به يك هنرجوي شهرستاني فرمودند: « آقاجان؛ شهريه نداري
مجبور نيستي دنبال موسيقي بيائي، جانم» اين بار دلم لرزيد و ديگر چشمهايم را به
روي اينگونه قداست هاي هنري بستم.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:55 توسط هوشنگ فراهاني
|