|
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)
|
« آنكه مي خندد، خبر
هولناك را نشنيده است.» برتولت برشت.
فاجعه خيلي پيشرفت كرده بود. كسي هنوز از ماجرا خبر نداشت. كافه ها وكاباره ها
پر بود از خوانندگان ريز و درشتي كه همه از شهرستان آمده بودند به هواي كار. دختران فراري در صداي همهمه و بوي دود. رقص
افسونگرانه رقاصه ها با عطر سكرآور
گيسوانشان و نوازندگاني كه مست از مي شبانه بر سازهاي خويش مي كوفتند. نيمه هاي شب
خيابانها وكوچه هاي شهر پر ميشد از هرزگي.
اين صحنه ها مرا بياد وداع « بودا » با زندگي اشرافي اش مي اندازد. در چنين
شبي در ميان صداي همهمه و سرخوشي، پايكوبي و دست افشاني و عطر خوش زنانه، دلش مي
گيرد از هر چه شاديهاي كوچك انساني. و پشت ميكند به رسم و رسومي كه آن را از آن
ديگران مي انگارد و نه از آن خود. مي
گريزد بسوي آنچه كه انگار سرنوشت برايش رقم زده بود در كورسوي يك شب بي نهايت.من نيز اينگونه گريختم از هر چه دلخوشيهاي ساده و كودكانه و ماندم در ميان انبوهي از چراها و چگونه و چيستي؟!
آن روزها كسي به جنبه هاي هنري موسيقي نمي انديشد. كپي برداري از آهنگهاي عربي
، هندي ، تركي ، با شعرهاي به اصطلاح بند تنباني. هر روز هم به تعداد اين خواننده
ها اضافه ميشد. يادم مي آيد عكسهايشان را چاپ ميكردند و مي چسباندند به پشت ويترين
مغازه ها، و شيشه عقب ميني بوس ها.
« با نگاهت اين روزا داري منو چوب ميزني......بزن بزن كه داري خوب ميزني» از اين بهتر نمي شد ! من در همان سن و سال
كودكي از اين ترانه ها خنده ام ميگرفت و الآن دچار تهوع ميشوم. نمي دانم چطور
اينها از توي راديو و تلويزيون آن روزگار پخش ميشد و مردم بيچاره هم چنان خر كيف
ميشدند كه بيا و تماشا كن. آنها به گفته« برشت » هنوز خبر هولناك را نشنيده بودند.
يكبار از دختر همسايه امان پرسيدم « وقتي بزرگ شدي ميخواي چكاره بشي؟» غمزه اي كرد
وگفت « ميخوام گوگوش بشم» پدرش كله پز
بود.
موسيقي دان سنتي آن روزگار يك موسيقيدان غريزي بود. بازار عرضه اين موسيقي
اينجا، آنجا، هر كجايي كه باشد گوشي شنوا. تا بقول احمد شاملو « شاباشي كلان در
كلاهش » كنند. آنروزها وقتي فكرش را
ميكردم دلم از آنهمه نامهرباني روزگار ميگرفت. روزي در همين سالهاي نه چندان دور
ساز يكي از همان مطربان دردمند را خريدم. به زور از سازش دل ميكند. گفت: « بده يه
حال ديگه اي باهاش بكنيم.» زخمه اش بر ساز دلم را تكان داد با تنها اشك شوقي كه بر
گونه نشست. بر دسته سازش بوسه زد و من آن
ساز را از او خريدم. او نيز قرباني جامعه
اي بود كه كاركردش به ابتذال كشيدن هنر و هنرمند بود. چهره اي تكيده و دندانهاي يك
در ميان و سياه و رد هزاران بي مهري و درد بر پيشاني. يكي ديگر از ايشان را ديدم
در روستايي دور نوازنده سرنا، در روزگار سياه جنگ. پسرش هم سرباز و كشته شده در
يكي از همان روزها. ديگر هيچكس صداي سازش را از هيچ ديار و آبادي نشنيد.