|
( گاه نگاري پيرامون هنر و موسيقي)
|
کاش میشد شاعری باشم،
تا مرثیه ای بسرایم برای تو، با واژه هایی همه از خشت و
خاک و دانه های گندم.
کاش میشد ابری باشم که انبوه غمها و غربت خویش را، زار
بر زمین سرد می گرید.
کاش پرنده ای بودم در آسمان آبی صبح بال گشوده و رها که
میرود رو به بی انتها و بی انتها.
کاش غزلی بودم پر از واژه های تَر و می نشستم در
میان سطر سطر کتاب عاشقی.
کاش میشد که اینهمه اندوه را می سپردم به دست باد و
فراموشی.
کاش ترانه ای بودم کوچک و دلتنگ و آنهمه رنجهای تو را
می خواندم در هوای بیخودی و در پرسه ای شبانه و مست.
کاش صورتگری بودم نه این چنین با چامه ای حقیر و خرد تا
تمامیت روح تو را ترسیم میکردم، بر گونۀ آسمان و بر زمین می کشیدم. بر هر بوم و
صفحه ای نقش و یاد تو را.
کاش ستاره ای بودم که غریبانه از گوشۀ آسمان، شبی تاریک
را سوسو میزدم و آری من نیز چون تو غروب میکردم.
کاش دریا بودم تا در گوشه ای از افق به آسمانی خاکستری
می پیوستم.
کاش مسافری بودم تا بر راهی غریب و بی نشان پای می
کشیدم. بر تن جاده و راهها ، دریاها را در می نوردیدم و رازهای غریب جهان را
به مکاشفه ای ژرف می نشستم. پاهای خسته را آنگاه به خنکای زلال نهر و
جویباری می سپردم. باز پای در راهی دیگر و دیاری دیگر.خسته نمی شدم و آنهمه را تاب
می آوردم.
کاش میشد دوباره از تو سرود و از تو نوشت.
کاش این چنین نبودم حقیر و خرد، گنگی در میان انبوه
واژه گان، دربدر و بی شکیب نوشتن.
کاش میشد که این همه را با رنگهای دیگر زندگی در آمیخت
و خلاصه کرد.
کاش میشد نسیمی شد و از سر آن خانه های کاهگلی گذشت که
روزی در آن گوشه زمین من از تو روئیدم. از تو که خاک بودی و من دانه ای خرد. از آن
همه کوچه باغهای پائیز و آنهمه سردی و آنهمه غروب.
کاش میشد..... کاش میشد.....
و من اما اینک هیچم در مداری عبث از حلقۀ بیهودگی زمین
و زمان و بر گرد تکرار ملال آور این روزها می چرخم و می چرخم و از هذیان این همه
ایکاش ها خسته نمی شوم.